تبليغاتX
The Lucksmith




















The Lucksmith

اقبالگر (دیلماج سابق)

آیا استدلال، بهترین روش برای متقاعد کردن انسان هاست؟

ابتدا فکر می کردم که اینگونه باشد ولی خیلی زود متوجه شدم که ما بسیاری از مسائل را بدون استدلال می پذیریم. صرفا چون منطقی به نظر می رسد. مثلا به جملات زیر دقت کنید:

2*2=4

اب در دمای صد درجه بخار می شود.

چوب از هر نوعی که باشد به دلیل چگالی کمترش روی اب شناور می ماند.

شاید این جملات هر کدام در حیطه خود بدیهی ترین مسائلی باشند که تا به حال به انان برخورده اید ولی ایا هیچ کدام این جملات برای شما به صورت کاملا منطقی اثبات هم شده اند. ما با تجربه های بسیار ساده این مسائل را دریافته ایم و نیازی هم نداریم که کسی انها را به صورت علمی، با فرمول یا استدلال برای ما اثبات کند.

بر عکس شاید مسائلی هم وجود داشته باشند که برای انها استدلالی وجود دارد ولی ما انها را نمی پذیریم. به مثال زیر توجه کنید. فرض کنید شخصی می خواهد از نقطه a  به نقطه b برود. بدیهی است که این شخص برای رسیدن به نقطه b  باید از میانه راه که می توان ان را نقطه c نامید عبور کند. حال فاصله c  تا bنیز خودش یک میانه ای دارد. بنابراین باز فرد باید یک دوم از مسیر باقی مانده را طی کند و این روند را می توان تا بی نهایت ادامه داد یعنی فرد باید بی نهایت تعداد از یک دوم مسیر باقی مانده را طی کند. بنابراین فرد هیچ گاه به نقطه b  نخواهد رسید

A-------------------------C-------------------------B

B--------D----------C

B---E---D

B-F-E

...

این استدلال در نگاه اول کاملا منطقی به نظر می رسد اما همه ما به تجربه دریافته ایم که اینگونه نیست و فرد به نقطه B  می رسد.

البته بنده با نوشتن این مقاله قصد ندارم بگویم که استدلال هیچ کاربردی ندارد بلکه خیلی ساده می خواهم بگویم که پافشاری بیش از حد بر روی منطق در اثبات پدیده ها یا نتیجه گرفتن از بحث ها خود می تواند نشانه نوعی بی منطقی باشد.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:36 توسط The Lucksmith| |

عبور از مدارِ صفر درجه (۲)

بخش دوم: سفر به جهنم سبز یا هتل ادیبی؟

خداوندا..
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا..
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است

 

چرا به شهید ادیبی می گویند جهنم سبز. دوست دارم جواب این سوال را همین الان و اینجا بدهم. محل پادگان هیچ مشکلی نداره، پادگان در دامنه کوه قرار گرفته و هواش عالیه. سرسبزی هم علاوه بر تقویت روحیه به ادم انرژی مضاعف می ده.

پس چرا به شهید ادیبی می گویند جهنم سبز؟ جواب خیلی ساده است، چون پادگانه.

پادگان به جایی می گویند

که در ان قانون نظامی حکم فرماست.

دور تا دورش را حصار کشیدند، یا دیوار کشیدند، یا سیم خاردار کشیدند مثل یک زندان بزرگ.

ادم های داخلش دو جورند: انهایی که دستور می دهند، انهایی که دستور می شنوند.

به محافظان پادگان می گویند دژبان: ادم های قلچماقی که درست دم در ورودی رفت و امد را کنترل می کنند و همیشه موقع ورود تمام وسایلی را که همراه داری با دقت چک می کنند (البته جسارت به همه دژبان ها نشود، ادم ها را همگی نمی شود به یک چوب زد)

پادگان به جایی می گویند که در ان باید حداقل هفده ساعت روز بیدار باشی و منظورم از بیدار یعنی ، تحت فرمان، نگهبان (که بعدا مفصل ان را تشریح خواهم کرد) یعنی تحت فشار روحی یا جسمی یا هر دو. یعنی مشغول صف جمع، آنکارد کردن تخت یا در بهترین حالت مطالعه دانستنی های ضروری سرباز

نمی خواهم توی دلتان را خالی کنم اما پادگان ادیبی ویژگی هایی دیگری را هم داره که منحصر به فردند:

مثلا دم غروب، شغال ها در دامنه کوه جوری زوزه می کشند انگار به ادم می خندند یا دارند ادم را مسخره می کنند.

ممکن است خیلی ها نظر متفاوتی را داشته باشند. به هر حال روحیات ادم ها متفاوت است و هر کسی به نوعی با واقعیت مواجه می شود. یکی درون گرا و منزوی است، دیگری برون گرا و اجتماعی. ولی این دقیقا همان چیزی است که در محیط نظامی نادیده گرفته می شود منظورم شخصیت ادم هاست. در نظام به ادم ها به صورت فله ای و ابزاری نگاه می کنند. یادمه بعدا که اموزشی تمام شد یکی از سوالات رایج در کلانتری یا پلیس پیشگیری این بود: اینجا کی راننده است؟ منظورشان از راننده هم این بود که چه کسی گواهینامه داره.

نمی خواهم یک طرفه به قاضی بروم چون همین جهنم سبز شاید به واسطه شرایط اقلیمی یکی از بهترین مکان ها برای خدمت سربازی باشه.

یادمه پشت در یکی از دستشویی های پادگان نوشته بود : ما اینجا خدمت نکردیم، صفا کردیم. در ضمن همین جهنم سبز به هتل ادیبی یا بهشت سبز هم شهرت داره. ولی اشتباه نکنید ادیبی تو بین پادگان ها بهترین پادگانه اما باز هم پادگان پادگانه!

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:6 توسط The Lucksmith| |

عبور از مدارِ صفر درجه (1)

-----------------------------------------------------------------------------------

چند نکته:

1-   من انچه را که بر من گذشت، انگونه که دیدم و شنیدم و دیگر دوستانم نیز تایید کردند برایتان می نویسم، ولی قضاوت با شماست

2-   در نگارش این مقاله، گاهی اوقات، واقعیت ها به صورت بی پرده و صریح بیان شده که بابت ان از خوانندگان وبلاگ پوزش می خواهم

3- به دلایل مختلف، سعی کرده ام از ذکر نام کامل همه افراد خودداری کنم.

 -------------------------------------------------------

بخش اول: چه بسیار تلخی باید تا پخته شود خامی.

من سربازی را به عنوان یک شغل انتخاب نکردم. تا ابد نیز این کار را نخواهم کرد چون پدرم سی سال تو ارتش خدمت کرده بود؛ برای همین خوب می دانستم که زندگی برای یک نظامی و خانواده اش چه معنایی دارد. اما خدمت سربازی، اجباری بود. به هر حال، خواهی نخواهی باید می رفتم. این بود که دفترچه را از نزدیک ترین مرکز پست گرفتم. اول بخش معافیت ها را با دقت مطالعه کردم تا ببینم یک جوری می تونم از شر این خدمت اجباری خلاص بشم یا نه. ولی افسوس! حتی یک بند از معافیت ها هم که به من بخورد پیدا نمی شد.

به ناچار دفترچه را تکمیل کردم. برای واکسیناسیون به یکی از مراکز بهداشتی هفده شهریور که از قضا مرکز وازکتومی هم هست مراجعه کردم. برای معالجه توسط پزشک عمومی هم به درمانگاهی نزدیک منزلمان. گواهی موقت لیسانس را نیز همراه چندین قطعه عکس 2*3 داخل پاکت گذاشتم و بعد ان را پست کردم.

ولی یادم نمی رود که بعدا زمانی که شب و نیمه شب به عنوان نگهبان پست می دادم با خودم می گفتم اگر برگردم عقب هرگز این پاکت را پست  نخواهم کرد و ای کاش دستم شکسته بود و این کار را نمی کردم.

بگذریم، چند وقت بعد تاییدیه مدارک از میدان سپاه امد. تمام چیزهایی را که لازم نداشتند (مانند گواهی موقت لیسانس و عکس های اضافی) را پس فرستاده بودند. دقیقا یادم نیست که در این مرحله بود یا یک مرحله دیگر که تاریخ و کد محل اعزام را نیز به من گفتند. باید خودم را برای تاریخ اول اردیبهشت اماده می کردم. کد محل خدمت نیز 12 بود.

بعد از کلی پرس و جو، اخر سر فهمیدیم که پادگان اموزشی ما، شهید ادیبی مرزن آباده و باید در نیروی انتظامی خدمت کنم. ادرس پادگان هم خیلی سر راسته، جاده چالوس- بیست و پنج کیلومتر مانده به چالوس یک دو راهی هست که جاده فرعی ان به کلاردشت منتهی می شه. کمی که داخل جاده فرعی جلو می ریم به یک سربالایی با شیب تند بر می خوریم که بالاش پادگان شهید ادیبیه.

اما بگذارید از اصل موضوع غافل نشوم. برگردیم به روز اول اردیبهشت که ساعت شش صبح همگی در مرکز وظیفه عمومی داخل میدان سپاه جمع شده بودیم و با حالت چمباتمه، با دقت گوش می کردیم تا ببینیم محل اموزشی ما کجاست و تکلیفمان چیست. در اینجا بود که متوجه شدم که شجاعی، یکی از هم کلاسی های دوران دبیرستانم با من یک جا افتاده و هر دو باید در شهید ادیبی خدمت کنیم.

خلاصه بگم. ان روز صبح محل خدمت همه مشخص شد و قرار شد که مشمولان، فردا با استفاده از اتوبوس هایی که در ترمینال های غرب، شرق و جنوب برایشان فراهم شده به پادگان اموزشی خودشان بروند.

به خانه برگشتم. فقط یک روز فرصت داشتم تا برای مسافرت به مقصدی که هرگز ان را ندیده بودم، زاد و توشه ای فراهم کنم.

بخش دوم : سفر به جهنم سبز

...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:4 توسط The Lucksmith| |

 

Avoidance Vs Dominance

اجتناب ورزی در برابر تسلط مداری

بخش اول  

ما همواره به کودکان خود یاد می دهیم که با  قیچی، چاقو یا فندک بازی نکنند، چون این جور چیزها خطرناک است. ولی به تدریج با افزایش سن کودک و مهارت های وی، ما نه تنها او را منع نمی کنیم بلکه گاهی هم توصیه می کنیم که برای درست کردن کاردستی خود از قیچی یا فندک استفاده کند.

حال در اینجا سوالی مطرح می شود: آیا با افزایش میزان مهارت و تسلط می توان ازادی افراد را افزایش داد، یا موارد وجود دارند که در هر صورت باید ممنوع باشند؟

تجربه نشان می دهد که انسان ها در واکنش به این سوال معمولا دو رویکرد متفاوت دارند. عده ای معمولا به اجتناب تمایل دارند:

چاقو در هر صورت خطرناک است، بزرگسالها هم گاهی دستان خود را با ان می برند، بهتر است از ان استفاده نکنیم.

برخی نیز معتقدند به میزان افزایش تسلط و مهارت، افراد باید از ازادی های بیشتری برخوردار باشند:

چاقو می تواند خطرناک باشد اما به میزان افزایش مهارت، می توان از ان برای طیف وسیعی از کارها بهره جست. یک پزشک به علت تخصص و دانش خود حتی مجاز است از چاقو برای عمل جراحی و شکافتن بدن انسان نیز استفاده کند.

البته استفاده از چاقو که مسئله پیش پا افتاده است ولی زمانی که همین سوال را درباره مواد مخدر، مشروبات الکلی، مخالفت های سیاسی، س.ک.س یا ... مطرح کنیم احتمالا گوش خیلی ها سوت می کشد.

نکته ای که باید مد نظر داشت این است که ادم ها مطلقا اجتناب ورز یا تسلط مدار نیستند بلکه این دو مقوله را باید دو سرِ یک طیف به هم پیوسته دانست. برخی تا حدی اجتناب ورزند و برخی خیلی اجتناب ورزند. شماری از مردم در مورد برخی مسائل تسلط مدار هستند در حالیکه در موارد دیگر به اجتناب پذیری گرایش دارند.

با یک مثال درباره ماده مخدر ماری جوانا مسئله تا حد زیادی روشن می شود:

کمی تسلط مدار: از ماری جوانا می توان برای مصارف پزشکی استفاده کرد.

خیلی تسلط مدار: دولت امریکا می تواند با قانونی کردن معامله ماری جوانا، بازار را از تسلط قاچاقچیان در اورد و علاوه بر کنترل دقیق معامله ها، سود سرشاری کسب کند.

مطلقا اجتناب ورز: طرح مسائل جنسی قبل از ازدواج مطلقا ممنوع. به قول علی امینی، یکی از دوستان دوران دانشگاه، هر کس حرفی بزند با پا می رویم تو دهنش.

اندکی اجتناب ورز: پسر و دختر قبل از ازدواج می توانند با نظارت بزرگترها و در حد معقول با یکدیگر رابطه داشته باشند.

******************************************

بخش دوم

حال که تا حدی با این دو مقوله اجتناب ورزی و تسلط مداری اشنا شدیم اجازه دهید نگاهی به مصادیق ان در اجتماع خودمان داشته باشیم:

* سگ

اجتناب ورز: سگ از منظر دینی حیوان نجسی است. بنابراین تحت هر شرایط باید از نگهداری و حتی تماس با این حیوان اجتناب کرد. سگ های ولگرد را باید با استفاده از هر روش ممکن از سطح شهر جمع کرد یا انها را با سم کشت.

تسلط مدار: گرچه سگ از نگاه دین، نجس است، این حیوان از شامه ای قوی برخوردار است و می توان از ان برای ردیابی مواد مخدر یا پیدا کردن مواد اتش زا استفاده کرد. سگ های پلیس یا سگ های اتش نشان نمونه های موفقی هستند که در انها از سگ برای خدمت به انسان بهره گیری شده است.

* مواد مخدر یا مشروب

اجتناب ورز: تحت هر شرایط باید از انها پرهیز کرد.

تسلط مدار: گرچه اینگونه مواد، آثار اعتیاد اور دارند ولی با اطلاع رسانی و نظارت دقیق می توان انها را برای مصارف پزشکی و درمانی به کار برد.

* روابط جنسی

اجتناب ورز: هر گونه رابطه جنسی فقط در چارچوب ازدواج قابل تعریف است.

تسلط مدار: گرچه ازدواج ظاهرا معقول ترین راه برای پاسخگویی به نیاز جنسی است ولی امروزه، فرهنگ های مختلف رویه های کاملا متفاوتی را درباره این مقوله اتخاذ کرده اند. بعلاوه اجتناب از طرح مسائل جنسی بدین معنا نیست که ما با انواع انحرافات جنسی در جامعه مواجه نیستیم. بنابراین اندکی اموزش و آزادی عمل می تواند به واکسینه کردن بسیاری از اقشار جامعه در مقابل اثار ناگوار این مسئله مانند بیماری های مقاربتی، حاملگی ناخواسته، خیانت در زناشویی، ناتوانی جنسی ... کمک کند.

با همین سه مثال نیز به اسانی می توان دریافت که به طور کلی حقیقت باوری و بویژه تعصب دینی با اجتناب ورزی پیوندی ناگسستنی دارند.

Religion of any kind is inextricably intertwined with Avoidance.

اعتقاد به اینکه حقیقت واحدی وجود دارد باعث شده است تا ما دچار نوعی جمود فکری شویم و از بررسی علمی مسائل و طرح فرضیه های جدید ( ولو مغایر با اعتقادهایمان ) خودداری کنیم. ولی باید توجه داشت که انسان همیشه تشنه یافتن حقیقت است. اگر ما درهای کاوش را به روی خود ببندیم عده ای دیگر قطعا این کار را برای ما خواهند کرد.

واکاوی شخصیت الف .ح به عنوان یک شخصیت اجتناب ورز پیچیده:

الف. ح در دیدگاه های خود به شدت عقل گرا و منطقی است به طوریکه حتی به عنوان شغل خود نیز به برنامه نویسی رایانه ای روی اورده است. وی قصد دارد پس از طرح هر گونه بحثی یک نتیجه منطقی بگیرد و شاهد مثال اوردن برای وی به هیچ وجه پذیرفتنی نیست. الف.ح کاملا مخالف دین است چون به نظر او دین از نظر عقلی هیچ توجیهی ندارد. با این حال، ما شاهد ان هستیم که الف.ح به موازات زندگی منطقی خود یک زندگی عاشقانه را در پیش گرفته است که با هیچ موازین عقلی سازگار نیست.

تحلیل: الف. ح گرچه ظاهرا بسیار عاقل و تسلط مدار به نظر می رسد خود را به چارچوبی به نام استدلال محدود کرده است و در اینکه " چیزهای مغایر با عقل یا داستان گونه anecdotal را قبول ندارم" مطلقا اجتناب ورز است. این عقل گرایی محض وی را دچار خلاء عاطقی شدیدی کرده که خود را به صورت عشق غیر منطقی infatuation به یک دختر نشان می دهد.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:2 توسط The Lucksmith| |

 Excuse my indecency, but the subject is just interesting!

گستاخیم را ببخشید ولی موضوع فقط برایم جالب است

زبان فارسی برایم حیرت اور است. فقط یک لحظه بدین موضوع فکر کنید که چه تعداد از فعلها در زبان فارسی از ترکیب  صفت و اسم با افعالی مانند " کردن، دادن،  خوردن، بردن و زدن " ساخته می شود:

باز کردن، دارز کردن، درست کردن، خراب کردن، اشکار کردن، تلاش کردن، زیر و رو کردن، گول زدن، دست دادن، سرما خوردن، تاب خوردن و ...

حال نمونه های انگلیسی را مقایسه کنید:

open. extend. fix. ruin. reveal, try, ransack. deceive. shake hands. catch a cold. swing

گویی در انگاره ما ایرانی ها همه چیز به نوعی در " کردن"، "دادن"، "خوردن" و "بردن" و "زدن " خلاصه می شود!

سایر کارها نیز بسط یافته یا تعمیم همین کارها هستند.

زبان ما مشغله ذهنیمان را فاش می گوید ولی زمانی که پای اذعان به میان می اید، هرگز! یا به قول برخی دوستان اخوی " هیهات من الذله"

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:45 توسط The Lucksmith| |

دزدگير هم دزدگير هاي قديم

THE IMMOBILIZER THAT IMMOBOLIZED ME

چند وقتي بود به مشکل عجيبي برخورده بوديم که به هيچ نوعي حل نمي شد. قضيه از اين قرار بود که خودروي ريويي که بتازگي از نمايندگي تحويل گرفته بوديم و فقط دو هزار کيلومتر کار کرده بود ناگهان خراب شد. خرابي هم بدين شکل بود که گاهي و تاکيد مي کنم فقط گاهي از اوقات هر چه استارت مي زديم روشن نمي شد.

اقا هر کاري بگيد کرديم. ماشين سه بار براي تعميرات به نمايندگي هاي مجاز سايپا منتقل شد. همه قطعه را از پمپ بنزين گرفته تا باطري و ... بازديد و حتي تعويض کردند ولي مشکل همچنان پابرجا بود.ژ

تا انکه اخر متوجه شديم که مشکل از يکي از سوئيچ هاي ماشين است. بدين شکل که ظاهرا سيستم ضد سرقت ريو با استفاده از کدي که بر روي سوئيچ وجود دارد عمل مي کند و کد مربوط به سوئيچ يدک ماشين خراب شده بود. به همين دليل بود که هر بار با سوئيچ اصلي استارت مي زديم ماشين روشن مي شد و مشکلي پيش نمي امد اما زماني که از سوئيچ يدک استفاده مي کرديم ماشين روشن نمي شد يا انکه پس از روشن شدن و رسيدن دور موتور به هزار ناگهان خاموش مي شد.

اين را نوشتم که اگر شما هم احيانا به مشکل مشابهي برخورديد بدانيد که مشکل از سيستم IMMOBILIZER يا سوئيچ خودروي شما است و کافي است تا مراجعه به نمايندگي براي تعويض سوئيچ معيوب اقدام کنيد.

خلاصه امان از اين سيستم هاي ضد سرقتي که حتي صاحب خودرو را هم دزد مي داند.

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:37 توسط The Lucksmith| |

سال نو بر همه هم وطنان عزیز و تمامی بازدیدکنندگان وبلاگ دیلماج مبارک باد.

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:27 توسط The Lucksmith| |

 یاد بحث های عقیدتی با ایجنت ، به خیر!!!

زندگی شما یک پدیده تصادفی نیست

بخش هایی از کتاب "موفقیت در همه جا" اثر نلسون بُسول:

فیزیکدان فرانسوی " پیر لوکومت دونویی" با دیدگاهی کاملا عملی استدلال می کند که انسان نمی تواند همین طور بر حسب اتفاق یا شانس به وجود امده باشد.

دونویی برای اثبات نظرش در مورد " تصادفی نبودن وجود انسان" یک ازمایش نظری را مطرح می کند. او از ما می خواهد تا یک لوله ی ازمایش بسیار بلند و باریک را تصور کنیم که در ان هزار توپ سیاه کوچک بر روی هزار توپ سفید قرار گرفته و در یک خط چیده شده اند. حال اگر تکانی به لوله دهیم، نظم انها به هم می خورد. حال نکته جالبی که وجود دارد این است که اگر ما بخواهیم با تکان های تصادفی مجددا همان نظم اولیه را به این توپ ها بدهیم، به زمانی بیشتر از عمر فعلی زمین نیاز خواهیم داشت. و تازه این با در نظر گرفتن این است که شما بتوانید لوله را به گونه ای باور نکردنی، پانصد میلیارد بار در ثانیه تکان دهید!

با این حساب، او از ما می خواهد تصور کنیم که چه مدت زمانی طول می کشد تا با جابه جا شدن تصادفی اتم ها، مولکول ها بوجود بیایند و مولکول ها نیز سلول ها را به وجود بیاورند و سلول ها هم به نحوی در کنار هم قرار بگیرند که حیات انسانی ان هم به شکل فعلی ان در جهان ممکن شود.

همان طور که می دانید در ساختار یک سلول زنده، چیزی در حدود صد میلیون مولکول وجود دارد. در ضمن طبق علم احتمالات حداکثر دو یا سه مولکول می توانسته اند به صورت تصادفی در طول حیات کره زمین پدید امده باشند.

دونویی یکی از دانشمندان و فلاسفه شناخته شده و محبوب در جهان است. او می دید که بسیاری از مردم و از جمله دانشمندان بیش از حد به دنیای مادی اعتماد کرده و دین را کنار می گذارند. او این عملکرد را ناشی از برداشتی سطحی و ناقص از علوم تجربی می دانست و همین باعث شد تا کتابی را به نام " سرنوشت انسان" بنویسد و در ان از طریق علمی وجود یک خالق را اثبات کند.

متاسفانه عده ای از مردم اصلا اهمیتی به این موضوع نمی دهند که بدون وجود و نظارت یک هوش برتر(یک خالق) وجود این جهان و کل هستی موجود در ان کاملا بی معناست و همان طور که دونویی می گوید:

وقتی عده ای بدون داشتن درک عمیقی از قوانین فیزیکی، انها را در راه اثبات " الحاد" به کار می برند، این خود انان هستند که غیر علمی و خرافاتی عمل کرده اند. خلاصه باید بگویم، انها به قوانینی علمی اعتقاد دارند که این قانون ها اصلا وجود خارجی ندارند!

پی نوشت: ای کاش اثبات عدالت خداوند هم به همین سادگی بود.

همیشه هضم دو نکته کلاس استاد طیب( معارف دو) در دانشگاه برایم دشوار بود. اولی اینکه چگونه اراده انسان در تعارض با اراده خداوند قرار نمی گیره و دوم اینکه خیلی سخته که بپذیرم چون خدا صلاح بندگانش را می داند ما بنده ها دیگر نباید دعا کنیم.

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:31 توسط The Lucksmith| |


Design By : Night Skin